تبليغاتX
کوهپیمایی در ایران


کوهپیمایی در ایران

ارائه ی گزارش و معرفی مسیرهای زیبای کوهپیمایی در ایران عزیز و روزنوشتها

 

  بسم الله و بحمده

گزارش سفر به استان اردبیل

 قله سبلان، دریاچه شورابیل،دریاچه نئور، جاده خلخال به اسالم ...

قسمت سوم

فكر كنم ساعت ۱۸:۳۰ بود كه از اردبيل زديم بيرون به طرف خلخال. چند تا روستا رو رد كرديم تا به روستاي "بودآلالو" رسيديم. تا الان ۳۰ كيلومتر از اردبيل فاصله گرفتيم. از روستاي بودآلالو يه فرعي آسفالته به سمت چپ جدا ميشه كه ميره به طرف درياچه نئور. تابلوي واضحي سر دوراهي وجود داره كه با كمي دقت راحت ميشه ديدش. از اين دوراهي ۱۳ كيلومتر تا درياچه راهه. اول جاده يه جووني رو سوار ميكنيم كه متوجه ميشيم اهل روستاي نئوره اسمشم عباسه. كلي تو مسير ازش اطلاعات ميگيريم و با هم اختلاط ميكنيم. روستاي عباس آباد قبل از نئوره كه از نئور بزرگتره. صحنه هاي جالبي تو این روستا پيدا ميشد. مثل كوپه بزرگ سرگين گوسفند كه به صورت قالب قالب درآودره بودن و به شكل هرم بالا رفته بود تا در زمستون بتونن به عنوان سوخت ازش استفاده كنن. ما هم هنگام بازگشت رفتيم داخل روستا و از اين هرم خوش تيپ و البته خوش بو!!!عكس انداختيم كه متاسفانه هنوز عكسهاي برنامه به دستم نرسيده.

تمام مسير سربالايي بود ولي شيب تندي نداشت و تا درياچه آسفالت بود. گردنه آخر رو كه رد كرديم به يك سرازيري رسيديم كه درياچه نمايان ميشد. بسيار درياچه زيبايي بود درست همون طوري كه چندين بار به قول يكي از دوستان بسيار خوبم سوار بر اسب خيال، اومده بودم. هر سوالي داشتيم از دوست نئوريمون عباس آقا ميپرسيديم. كنار درياچه از درخت خبري نبود ولي محصور در كوه بود. مثل درياچه تار ولي در مقياس بسيار بزرگتر. ماهي غزل آلاي رنگين كمان اين درياچه خيلي معروفه. كانكسهاي محيط زيست اونجا هستن و مجوز گرفتن ماهي با قلاب رو ميدن و ۳۰۰۰ تومان هم ميگيرن بابت اين مجوز. البته بااين مجوز ۳ تا ماهي بيشتر نميشه گرفت وبيشتر از اون رو جريمه ميكنن.يعني بيشتر به عنوان يه تفريح بهش نگاه ميكنن تا راه كسب درآمد. شنا در محوطه ممنوع بود و البته خطر ناك؛ چون جاهايي بود كه پر نيزار و باتلاق بود. سرويس بهداشتي و يه چشمه آب گوارا و جا براي چادر زدن داشت. تا نزديك غروب افتاب اونجا بوديم و ماهيگيرا رو تماشا ميكرديم كه با قلابهاي حرفه اي و معمولي ماهي ميگرفتن. روستای نئور یه روستای بسیار کوچکی بود که در انتهای دریاچه قرار داشت. به نظر نمرسید بیشتر از ۲۰ خانواده اونجا زندگی کنن. خيلي حيفه كسي وسيله شخصي داشته باشه، تا اردبيل بياد و اينجا رو نبينه. تا اردبيل نهايتا ۴۰ كيلومتر راهه. قبلا از يكي از دوستان دانشگاه گزارشي رو شنيدم كه از اين درياچه تا يكي از شهرهاي شمال پياده رفته بودن و داشتم مسيرشون رو تو ذهنم مجسم ميكردم.هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و داشت سرد تر هم ميشد. وقت بيشتر موندن نداشتيم و راه بازگشت رو پيش گرفتيم.تو مسير بازگشت غروب آفتاب رو ميديدم كه از افق غربي اردبيل بسيار زيبا بود. كل منطقه اردبيل زير ابر بود پرتوهاي خوشيد رنگ ملايمي روي ابرا كشيده بود و فوق العاده شده بود.همینجا بود که دیدمیه پشه ای روی پام لم داده و داره نوش جان میکنه.بهقیافش نمیخورد که نیشش درد داشته باشه.بعد از مدتی پام شروع کرد به خارش و باد کرد و الانم هنوز جاش مونده و سیاه شده. مسير رو ادامه داديم و برا نماز تو یكي از روستاهاي بين راه ايستاديم و رفتيم تو مسجدي كه معلوم بود نوساز بود و هنوز هم تكميل نشده بود. يه جووني داشت با چند نفر صحبت ميكرد. از مسافرتش ميگفت.از كرمانشاه شروع كرده بود و كردستان و آذرباييجان غربي و شرقي تا ماكو و جلفا و اردبيل و الان هم اونجا بود. فكر ميكنيد چه قدر براي اينم مسير كرايه ماشين داده بود؟...دقيقا يادم نيست دو يا پنج هزار تومان...اره از سيستم "اتواستپ"استفاده كرده بود و با راننده كاميون و تريلي و نيسان و وانت و خاور و ....دمخور شده بود. كمي خطرناكه و احتياط بيشتري رو ميطلبه ولي هيجان خاص خودش رو داره.دوست داشتم بشينم و بقيه حرفاش رو بشنوم ولي راه زياد بود و بايد ميرفتيم. راه رو ادامه داديم .شب بود و سكوت و سرما و زيبايي جاده و صد البته صداي استاد شجريان و چاي و البته سيگار نه.مسافرت در شب هم حال خودش رو داره به شرطي كه قواعدش رعايت بشه.حامد كه پشت فرمكون بود گفت میخوام یه کاری انجامبدم و منتظرم جاده صاف بشه.منم حدس زدم میخواد چه کار کنه.به جایی رسیدیم که مسیر صاف شد و پیچ و خمی نداشت.حامد همه چراغهای ماشین رو خاموش کرد و ظلمات محض حکمفرما شد و چون تقریبا اطراف هم نوری نبود ستاره ها و تاریکی شب خیلی زیبا بودن. ولی دولت مستعجل بود وجاده پیچید و ما هم مجبور شدیم بپیچیم.البته قبلش چراغا رو روشن کردیم. به شهری رسیدیم به نام "گیوی". شهری تو دل دره. ورودی شهر یه پمپ بنزین بود و اونجا بنزین زدیم و اونقدر باد شدیدی میوزید که احساس میکردیم روی یال علم کوه ایستادیم. به راه ادامه دادیم به طرف خلخال. ساعت ۲۲ بود که به خلخال رسدیم و کنار یه مغازهای نگه داشتیم و مایحتاجمون رو تهیه کردیم. البته این قسمت برنامه هم چون بدآموزی داره بهتره بی خیالش بشیم. از صاحب مغازه آدرس پارک رو گرفتم و ایشون هم فهمید برا چی پارک میخوایم بریم و دید قیافه هامون نمیخوره که غیر از پارک، قصد خوابیدن جای دیگه رو داشته باشیم گفت فلان ارک همه امکاناتی داره و حتی نگهبان هم داره و امنیتش خوبه. ما هم راهی اونجا شدیم و علی الظاهر چون زیادی امنیت و امکانات داشت جای سوزن انداختن نبود و اونقدر شلوغ بود که بی خیالش شدیم و رفتیم به زور یه پارکی رو پیدا کردیم به نام پارک شهید چمران. البته حومه شهر بود و جای خوفی بود. چادر رو زدیم و من داشتم بدن سازی میکردم  که یه آقایی اومد و با یه حالت غیر عادی و کلمات مبهم گفت چرا نرفتین اون یکی پارک؟؟ما هم جریان رو بهش گفتیم و بازم اصرار داشت که برید و اینجا خوب نیست. خلاصه ته دل ما رو خالی کرد ولی ترجیح دادیم همون جا بمونیم. باید بین الهلالین عرض کنم که آقا بیخود  نیست گفتن اگه دو نفر هم بودین و خواستین برین مسافرت یکیتون حتما رئیس بشه و حرف آخر رو بزنه......

شام یه املت خوشمزه زدیم و البته صبحانه هم . تا الان ۳ وعده املت زدیم و هر وعده بیشتر از سری قبل چسبیده.ساعت ۸ بامداد بود که ازخلخال زدیم بیرون و به طرف جاده توریستی خلخال - اسالم حرکت کردیم. همه جا مه بود و نم نم قشنگ بارون. هر چی جلو میرفتیم فضا تغییر میکرد. کم کم سبز میشد ومراتع بیشتر میشدن و اقلیم گیاهی عوض میشد. اطراف جاده کلبه های قشنگ و دامداری و دامهای فربه به چشم میخوردن. بین راه یه تفرجگاهی بود که اتاق وتخت اجاره میدادن و میشد اونجا اطراق کرد. جاده قشنگ زیاد دیدم ولی به چند جهت این مسیر برام جالب بود. یکی این که پوشش گیاهی یک دفعه عوض میشد و وارد جنگل میشدیم.یکی اینکه خلوت بود و هنوز تا حدودی بکر... .یه جایی کنار جاده ایستادیم و چای خوردیم و به مسیر ادامه دادیم تا به تالش رسیدیم. اگه بخوایم مسیر اسالم به خلخال رو بریم، از جاده کناره یعنی از انزلی که به طرف تالش بریم سمت چپ تابلوی سبز رنگی ما رو به سمت جاده تورسیستی اسالم - خلخال هدایت میکنه.

از تالش(طالش) خارج نشده بودیم که سمت چپمون ساحل و جنگل گیسوم بود. همون جایی که چند روز پیشش یکی از دوستان خوب از اونجا پیامک داده بود که چون وقت کم داشتیم و اونجا هم شلوغ بود به مسیرمون ادامه دادیم. دیگه انزلی نرفتیم و یه راست به طرف صومعه سرا و رشت حرکت کردیم . مسیر بعد از رشت حوالی امامزاده هاشم  کمی ترافیک بود. ظهر رستم اباد رسیدیم و به یاد عمو هادی و ماهی غزل آلا و صید غزل آلای زنده افتادیم. رفتیم تو مسجد رستم آباد و باز خاطره قله درفک دانشگاه  به ذهنم اومد که ماشینمون خراب شده بود و کلی اینجا و جاهای دیگه معطل شده بودیم وتو  اون برنامه بیسیم دانشگاهم گم شد و من بیچاره....

خلاصه اینکه تارسیدیم تهران ساعت ۱۹ بود و من و مرتضی میدان آزادی پیاده شدیم تا بقیه راه رو با فشار تی بریم و حامد هم رفت خونشون و به این ترتیب این سفر هم به لطف خدا تموم شد.

جا داره از همسفرای خوبم مخصوصا حامد که جز چند ساعت که مرتضی کمکش کرد بقیه مسیر رو رانندگی میکرد و کلی بیخوابی کشید و نتونستاز مناظر استفاده ببره تشکر کنم

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:54 توسط احمد نظری| |

 

 

بسم الله و بحمده

گزارش سفر به استان اردبیل

قله سبلان، دریاچه شورابیل،دریاچه‌نئور، جاده خلخال به اسالم و...

قسمت دوم

۶:۳۰ از اردبيل به سمت مشكين شهر حركت كرديم.داشتن جاده رو تعريض ميكردن كه فكر ميكنم به اميد خدا سفر بعدي رو ميتونيم از جاده دوبانده استفاده كنيم. ۲۵ كيلومتر مونده به مشگين‌شهر، رسيديم به روستاي فخر آباد كه لب جاده قرار داره و تابلو آبگرم قطورسوئي و شابيل هم ما رو به سمت چپ راهنمايي ميكنه. وارد جاده شديم و ادامه داديم تا به لاهرود رسيديم كه به شهر بيشتر شبيه بود. رسيديم به يه ميدوني يادم اومد هفت سال پيش كه با بچه هاي دانشگاه اومده بوديم سبلان، از مغازه هاي همين جا يعني لاهرود عسل گرفتيم و از همين جا هم براي حسينيه يا همون پناهگاه لندرور گرفتيم. يادش به خير الان بيشتر افراد اون تيم دارن دكتري ميخونن البته اين رو هم بگم كه قيد كوه رو زدن...

از لب جاده اردبيل به مشگين شهر يعني روستاي فخر آباد تا شابيل كمتر از ۳۰ كيلومتره ولي مناظر اطراف خيلي قشنگه مخصوصا كه قله و دامنه سبلان جلوي ديدمونه. حدود ۱۹ رسيديم به شابيل و وارد پاركينك شديم.كرايه پاركينگ ۳۰۰۰ تومان بود. البته ميشد ماشين رو بيرون هم گذاشت كه برا اطمينان بيشتر ما اومديم داخل پاركينگ. آبگرم شابيل خيلي عوض شده بود. يه بناي خيلي بزرگ با امكانات سرويس بهداشتي و نمازخانه و مغازه و ... .خيلي جالب بود كه لندرور ها هم خيلي منظم شده بودن و عين تاكسي هاي خطي به نوبت ايستاده بودن و وقتي ۶ نفر تكميل ميشد حركت ميكردن. رفتم به اولين راننده گفتم ما ۳ نفريم اگه ۳ نفر ديگه هم اومدن خبرمون كنيد لطفا! بايد!...تو اين فاصله كوله هامون رو بستيم. وسايل اضافي رو تو ماشين گذاشتيم و آماده حركت شديم. يه گروه ۴ نفره ميخواستن برن كه باهاشون صحبت كرديم كه ۷  نفره بريم كه زودتر برسيم و نخوايم منتظر باشيم كه ماشين پر بشه. راننده هم كه كرايه ۱ نفر اضافي رو ميگرفت و براش فرقي نميكرد اي بسا از خداش هم بود....

دو تا صندلي جلو و دو تا صندي دوتايي هم عقب لندرور بود كه من و حامد و مرتضي رو صندلي دوتايي تقريبا به راحتي نشستيم. فقط تو شيب كمي بايد فشار رو تحمل ميكرديم. هر چي بود از نيسان علم كوه بهتر بود. حد اقل اينكه خاك نميخورديم و نيازي به عوض كردن لگن و زانو و پيچ و مهرهاي بدنمون نبود. ساعت ۸ حركت كرديم به طرف حسينيه. هر چي بالاتر ميرفتيم جاده خراب تر ميشد. مرتضي ميگفت داشتم از دوستاني كه اخيرا رفته بودن مسير رو ميپرسيدم كه ميگفت با پرايد هم ميشه بري...و كلي خنده چاشني تعريفش ميكرد. البته اون آقا رو بيشتر خوانندگاه عزيز ميشناسن ولي من ديگه اسم نميبرم...يعني نيازي نيست اسم ببرم چون اين جملات قصار رو كسي نميتونه بگه جز... .هم من هم مرتضي منتظر موقعيتي هستيم كه اون آقا و حامد با هم آشنا بشن و برنامه برن. اون وقته كه اون برنامه ديدني ميشه... .ساعت ۸:۳۵ بود به حسينيه رسيديم. نفري ۳۰۰۰ تومان كرايه داديم يعني حامد داد چون مادر خرجمون بود بيچاره... .اول يه سري به حسينيه زديم ديدم به لطف يه صعود سراسري حسينيه پره و ديگه جاي نفس كشيدن نيست. راستش اگرم جا بود نميرفتيم تو حسينيه. چون هم محيطش بسته است و هم اينكه حدود ۵۰ نفر اونجا جا ميشن كه معلوم نيست كي مخوان بخوابن و كي بيدار شن. تجربه نشون داده اين جور موقتا خيلي اذيت ميشيم و معمولا بعضيها مراعات نميكنن و تا دير وقت بيدارن و بلند بلند حرف ميزنن. تجربه سري قبل سبلان، دو مورد دماوند و توچال باعث شد از قبل به فكر چادر باشيم. سريع پشت ديوار يه جا براي چادر پيدا كرديم كه از شلوغي و صداي موتور برق دور باشه. چادر زديم و بازم به لطف همون صعود سراسري نماز جماعتي زديم و رفتيم كه شام بخوريم. مقداري از برنج ظهر اضافه اومده بود كه يه تن ماهي بهش اضافه كرديم و جاي همتون خالي...البته خيلي نخورديم كه راحت بتونيم بخوابيم و با توجه به اينكه ارتفاع حدود ۳۷۰۰ هستيم با كمبود اكسيژن مواجه نشويم. بعدشم يه چاي پشت بندش داديم بالا كيسه خوابا رو باز كرديم و خوابيديم.

خيلي خوب بود كه چادر آورده بوديم. وسايلمون مجهز بود...هم از سرما در امان بوديم و هم از سر و صدا.هر وقتم ميخواستيم ميتونسيتيم بلند بشيم...

امكانات پناهگاه خوب بود. سرويسهاي بهداشتيش از دماوند و علم كوه بهتر بود...آب كافي و گوارايي داشت. مغازه هايي براي تهيه اجناسي داشت كه احيانا كسي يادش رفته بود بياره. مثل حامد كه اونجا باطري تهيه كرد.

چند تا اتاق هم بود كه اجاره ميدادن و ظاهرا قيمت مشخصي نداشت چو ن من از صاحبانشون روايتهاي مختلفي شنيدم. ولي ميانگينش ۲۰۰۰۰ تومان بود كه بين ۷ تا ۱۰ نفر جا ميشدن. البته برخي دوستانمون كه چند هفته پيش اومده بودن ۱۵۰۰۰ اجاره كرده بودن و ۵۰۰۰ تومان ديگش رو به جاش براشون تركي صحبت كرده بودن. اونقدر شلوغ بود كه بعضيها مغازه ها رو هم اجاره كرده بودن و يه گوشه اي از مغازه ولو شده بودن. اينجا تنها پناهگاهيه كه صبح هنگام صعود ميشه كوله هاي سنگين رو در ازاي پرداخت مبلغي بهشون امانت سپرد.  ما دفعه قبل اين كار رو كرده بوديم. ولي اين بار اينقدر شلوغ بود كه من پيشنهاد كردم وسايلمون رو داخل چادر بذاريم مثل صعودهاي ديگه...دلم روشن بود كه هيچ اتفاقي نميافته. تازه اگرم بيفته من و مرتضي كه باكمون نبود چون از دست اين كوله ها و بقيه وسايلمون راحت ميشديم و مجبور ميشديم وسيله بهتر بخريم. ولي حامد كه اخيرا يه كوله ساليوا خريده بود و بابتش يه دست ديزي مهمونمون كرده بود، كمي نگران بود كه دلداريش داديم . بهش ميگفتيم يعني تو نميخواي يه ديزي ديگه به ما بدي؟؟؟!!!!

البته يه قفل كوچيك هم آورده بودم كه تو ماشين جا مونده بود و بهتره زين پس بذارمش داخل وسايل چادر كه موقع رفتن قفلش كنيم. هر چند اگه بخواد اتفاقي بيفته اين فقل نميتونه مانعش بشه.

من خواب نسبتا خوبي داشتم و مرتضي هم؛ ولي حامد طبق معمول فقط استراحت كرده بود و نخوابيده بود و به هميم خاطر هم خيلي نگران بود كه مشكلي براش پيش نياد.

۴:۴۵ بيدار شديم...يه سري به بيرون زدم و صحنه اي رو ديدم كه فقط ميشه تو دل كوه ديد...دماوند، علم كوه، سبلان ...همون صحنه اي كه شاهين هر وقت اسم دماوند رو ميشنوه يادش ميفته كه نيمه شب مياد بيرون و چشمش به بي نهايت ستاره ميفته كه برخي از اونها پشت يه خط سفيد رنگ پنهون شدن كه بهش ميگن كهكشان راه شيري...هموني كه بهت نشون ميده كدوم وري بايد نماز بخوني و بگي "به جز آستان تو ام در جهان پناهي نيست..."و نيازي نيست دنبال ستاره قطبي بگردي هر چند اينجا ميتوني با يه نگاه انداختن پيداش كني. خداييش اين قسمت برنامه هميشه سخت ترين قسمته برا من .

از زور سرما سريع پريديم تو چادر و عدسي رو داغ كرديم و ميل كرديم كه جاي همه خالي خيلي چسبيد. بعدشم كمي چاي و آماده صعود. ساعت ۶ حركت كرديم. گامهاي آروم بر ميداشتيم و توقفهاي كوتاه. راه هم كه كاملا مشخص بود و برخي جاها با پرچم علامت گذاري شده بود. نهايتا ۹:۳۰ روي قله بوديم و رفتيم روي قله اصلي كه معمولا كمتر كسي مياد و همه كنار درياچه ميايستن؛ غافل از اينكه از اينجا نماي درياچه خيلي بهتره. استراحت خوبي كرديم و از جهت مخالف به طرف درياچه رفتيم. اين جاي برنامه به خاطر بدآموزي كه داره سانسور ميشه. فقط همينو بگم كه اگه اين برنامه رسمي بود هم مرتضي هم حامد اخراج ميشدن. البته منجر به اين شد كه تصميم بگيرم برنامه هاي كه به هر طريق ماهيت كوهنوردي داره حتما با سيستم سرپرستي اجرا بشه.

ساعت ۱۱ به سمت پناهگاه حركت كرديم و ا ز يه مسير شن اسكي اومديم كه خيلي كمكمون كرد.۱۲:۳۰ به پناهگاه رسيديم و تا ۱۳:۳۰ چادرمون رو جمع كرده بوديم و سوار بر لندرور آماده حركت بوديم. يكي از همنورداي يزديمون كه جا مونده بود رو هم با خودمون برديم. يعني بازم ۷ نفره شديم. بنده خدا ميگفت بيشتر از ۱ ساعته كه همين جا ايستاده و هيچ كس حاضر نميشه  ببرش... .

بشنويد از سوتي مرتضي در مورد گواهي صعود كه اونجا صادر ميكردن و ۱۵۰۰ تومان ميفروختن...البته بي خيال هر كي خواست براش تعريف ميكنم...من اگه بخوام سوتي هاي همنوردامو بگم كه ديگه برا موارد ديگه وقت نميشه.

۱۴:۱۰ رسيديم شابيل و بعد از استراحت و تعويض لباس و شارژ موبايل و...ساعت ۱۶ به طرف اردبيل حركت كرديم.

منم جو گير شدم و گفتم بريم اردبيل ديزي مهمون من...به اردبيل كه رسيديم ساعت ۱۷:۳۰ شده بود و ديگه ديزي سرا ها غذا نداشتن. پييشنهاد كباب تركي رو دادم و با اينكه مرتضي گير داده بود كه بريم هايدا(فكر ميكرد اينجام تهرانه كه را به را يه هايدا سبز شده باشه...)مام برا اينكه تو ذوق بچه نزنيم كمي دنبالش گشتيم و آخر سر كه پيدا كرديم ديديم از هايدا فقط اسمش رو داره بي خيال شديم و به همون كباب تركي اكتفا كرديم...بعدشم به طرف خلخال حركت كرديم...

ادامه دارد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:22 توسط احمد نظری| |

 

 

  بسم الله و بحمده

 گزارش سفر به استان اردبیل

قله سبلان، دریاچه شورابیل، بقعه شيخ صفي، دریاچه نئور، جاده خلخال به اسالم...

 قسمت اول

همه چیز ییهویی شد و من و مرتضی و حامد سفرمون رو شروع کردیم. وقتی قرار شد این ترکیب سه نفره سفر بریم من پی همه چی رو به خودم مالیدم و کلی آیت الکرسی خوندم و نذر و نیاز کردم كه به خير بگذره. هر چی من اینجا توضیح بدم کسی متوجه نمیشه چی میگم فقط باید باهاشون سفر بری تا بفهمی من چی میکشم ...تازه حسین هم غایب بود و گرنه جمعمون جمع میشد و دیگه واویلا...

ساعت ۲۰:۳۰ جلوی دانشگاه شریف حامد با ماشین اومد دنبالم و قرار بود مرتضی هم همون جا بیاد که اتوبوسهای فشار تی اونقدر شلوغ بود که نتونست اونجا یپاده بشه و به ما گفت بيايم ميدان آزادی دنبالش.

مقصد ابتداييمون كرج بود. قرار شد واسه اینکه ترافیک کمتري داشته باشيم از اتوبان بریم. یه دور قمری زدیم و افتادیم تو اتوبان کرج. كیلومتر ۲۰ تو یه پمپ بزنین، بنزین زدیم و نماز خوندیم و به راه ادامه دادیم. من یه ته‌گیری کرده بودم ولی بقیه گرسنه بودن و هی غر میزدن. حامد یه سطل پر از میوه های خوشمزه آورده بود که هر از گاهی پاتك میزدیم بهش. بالاخره مرتضی طاقت نیاود و مثل این از قحطی فرار کرده‌ها یه کنسور عدسی از کوله من بیچاره آورد بیرون و تو همون ماشین مشغول خوردن شد. حامد هم که پشت فرمون بود و علی‌رغم اینکه گرسنه بود نمیخواست یعنی نمیذاشتیم خلاف مقررات عمل کنه و چیزی بخوره... .هر چند در مورد چاي نميشد كاريش كرد و بي خيال مقررات ميشد.

مسیر این طوری بود که باید میرفتیم قزوین و رشت و انزلی و آستارا و اردبیل.

تو راه طبق معمول شروع کردن به بحث کردن در مورد همه مسایل و خدا رو شکر کلی از مسائل مملکت رو حل کردن به طوری که اگه ما ماهی یه مسافرت این طوری داشته باشیم دیگه مشکلی تو کشور نخواهیم داشت. بعدشم گریزی زدن به فیلمهایی که اخیرا دیده بودن و بازم همون بحثهای بی سر و ته در مورد فیلمها. خدا توانایی عجیبی واسه حرف زدن به این موجودات داده. نمیدونم فکشون خسته نمیشه. گوش من که خسته میشه هر وقت اینا لب باز میکنن به حرف زدن. جالب اینکه با صدای بلند حرف میزدن گویی اینکه هر کدامشون توی یه ماشین جدا گونه هستن و از طریق پنجره ماشین دارن با هم حرف میزنن. حالا حسابش رو بکن من تو اون وضعیت چجوری بخوابم....

یکی نیس به این حامد بگه بابا پسوند "ترین " رو وقتی بعد از يه صفتي برا يه چيزي به کار میبری دیگه نمیتونی واسه چیز دیگه به کارش ببری. مثلا وقتی میگی فلان فیلم بهترین فیلمیه که من دیدم دیگه نمیتونی ۱ دقیقه دیگه بگی اون یکی فیلم هم بهترین فیلمیه که من دیدم. من نمیدونستم بخندم یا بخوابم یا حرص بخورم از دست اینا... .

وقتی میگم اینا قاطین بهم حق بدین...صداي استاد شجریان کمی آدم رو آروم میکرد...حامد اونقدر حواسش به حرف زدن  بود که وقتی قرار شد کاست عوض کنه یک دفعه دیدیم ماشین یه تکون خورد ....نگو آقا به جای عوض کردن کاست دنده عوض کرده بود....فکر کن...البته مرتضي هم از اين سوتي ها ميده ها...مثلا يه روز تو اتوبان داشت دنده عقب ميرفت(دنده عقب رفتن تو اتوبان اصلا خلاف مقررات نيست ها!)، يه دفعه دستش رو برد به طرف دنده...بعدش معلوم شد ميخواسته دنده عقب دو بره.

قزوین و لوشان و منجیل و رودبار و رشت و انزلی و آستارا رو رد کردیم تا نهایتا به اول گردنه حيران رسیدیم. حامد و مرتضی تا به حال گردنه رو ندیده بودن و حیران نشده بودن. تازه اذان صبح رو داده بودن که قرار شد همون جا اول گردنه تو یه قهوه خونه نماز بخونیم و یه ساعتی بخوابیم و هوا که روشن شد به مسیر ادامه بديم تا خوب حیران بشیم... اونقدر سرد بود که بدون جلیقه پر و کاپشن گورتکس نتونستم بیام بیرون. یه نم بارون قشنگ و یه مه غلیظم فضا رو روياي كرده بود.

من تصميم گرفتم روي صندلي عقب ماشين دراز بكشم. حامد و مرتضي هم كيسه خواب رو برداشتن و رفتن روي يكي از تختاي قهوه خونه خوابيدن.آخ كه ماشين بدون صداي اين دونفر چه حالي ميده.

حالا بشنويد نحوه بيدار شدن مرتضي رو از زبون خودش:

كيسه خواب رو پهن كردم و از زور سرما رفتم توش و خوابيدم بعد از مدتي ديدم يه نفر بالاي سرم ايستاده و داره ظاهرا با من حرف ميزنه...ولي هر چي فكر كردم نفهميدم چي داره ميگه. كمي كه حواسم سر جاش اومد، ديدم داره با يه زبون ديگه حرف ميزنه و از اينكه من جوابش رو نميدم عصباني شده...فقط تو اون حالت حدس زدم كه داره تركي حرف ميزنه و به زور تونستم بگم من فارسم و خودم رو نجات بدم...البته طرف تا فهميد فارسم با خنده بهم گفت بيدار شيد الان برامون مشتري مياد و ميخواد بشينه رو تخت.ما هم تشكر كرديم و خدا حافظي.

راه افتاديم...مه اونقدر زياد بود كه خيلي نتونستيم فضاي اطراف گردنه حيران رو ببينيم ولي بازم فضاي قشنگي بود و لذت بخش. به راه ادامه داديم و بعد از گذر از چند روستا به شهر نمين رسديم كه از كنار جاده زيبا به نظر ميرسيد و چون مه تموم شده بود كاملا مشخص بود. كاش وقتمون باز تر بود و ميتونستيم شهراي تو مسير رو هم با دقت بيشتري بگرديم.

حدود ۲۰ كيلومتر بعد ساعت ۸ بود كه رسيديم به اردبيل و يك‌راست رفتيم درياچه شورابيل.خيلي خوشم اومد كه تابلو هاي اردبيل بسيار دقيق بود و از هر جاي شهر ميخواستيم خارج بشيم يا جاهاي ديدني رو ببينيم تابلو ها ما رو راهنمايي ميكردن و منم كه به قول مرتضي از همين تابلو ها ارتزاق ميكنم و نونم تو روغن بود. فقط چند تا تابلو كم داشت مثل تابلوي "به طرف ساندويچ هايدا " و يا "به طرف كباب تركي "كه ما تو راه برگشت مجبور شديم كلي بگرديم و بپرسيم كه توضيحش رو خواهم داد.خلاصه اينكه با ۷ سال پيش كه رفته بودم سبلان و اردبيل خيلي فرق ميكرد.

براي صبحانه نون تازه گرفتيم و لوازم املت رو تهيه كرديم و كنار درياچه يه املت خوشمزه زديم. البته متخصص املت حسينه كه غايبه و جاش خالي. يكي از اصول اين برنامه اين بود كه قرار شد به قول مرتضي اكونوميكال باشه...منم كه از خدا خواسته...قبول كرده بودم لذا همه چي برا پخت و پز برده بوديم و هر سه نفرمون هم تو آشپزي مدعي بوديم و البته همه اذعان دارن كه دست پختشون با دست پخت من اصلا قابل مقايسه نيست.

بعد از صبحانه و كمي استراحت به مركز شهر رفتيم خيابان شيخ صفى، ميدان عالى‌قاپو كه بقعه شيخ صفي الدين اردبيلي رو ببينيم. قبلش يه سري به موزه تاريخ باستان اردبيل زديم  و از پريز اونجا هم كمال حسن سوء استفاده رو برا شارژ تلفن همراه برديم. با كارت دانشجويي بليط نيم بها هم گرفتيم .حالا هي بگين چرا دفاع نميكني آخه اگه دفاع كنم ديگه اين جور جاها بايد تمام بها بپردازم...

وارد بقعه شيخ صفي شديم .بسيار زيبا و تاريخي بود و لذت برديم. اگه آدم اين جور جاها رو با اطلاعات قبلي بره ميتونه بيشتر استفاده كنه ولي با توضيحات نسبتا خوب كارمندان ميراث فرهنگي تونستيم در حد اجمال اطلاعاتي از اونجا به دست آوريم. خلاصه اينكه مقبره شيخ صفي الدين اردبيلي جد پادشاهان صفوي و قبر شاه اسماعيل صفوي بنيانگذار صفويه و شيخ حيدر و خيلي از مشهورين زمان صفوي اونجا بود. معماري سني اسلامي اونجا هم خيلي جذاب بود. گنبد الله الله بنای استوانه ای شکل است که پس از مرگ شیخ صفی در سال 735 هجری قمری توسط شیخ صدرالدین موسی فرزند شیخ صفی  بنا شد. این مقبره از داخل به شکل هشت گوش منظم است که داخل آن با نقاشی هایی از گیاهان مزین شده است. در این قسمت صندوق قبر نفیس چوبی قرار دارد که با منبت کاری، خاتم کاری و کتیبه هایی از ثلث و رقاع آراسته شده و بسیار زیباست. پشت این صندوق نیز قبر شیخ حیدر قرار دارد که با صندوق چوبی کوچکتری پوشیده شده است.

آرامگاه شاه اسماعیل اول، مسجد جنت سرا،قندیل خانه، ديواره هاي كاشيكاري و كچ كاري شده و محل اقامت شيخ صفي كه قديميترين قسمت كل مجموعه بود از ديدنيهاي اين مجموعه است. این مجموعه رو ابتدا پسر شیخ صفی بنا نهاد بعد به مرور زمان قسمتهای بعدی به آن افزوده شد و در زمان شاه عباس تکمیل گردید. 

در سرسرای ورودی، مسجد جنت سرا قرار گرفته. جنت سرا به صورت فضای هشت ضلعی طراحی شده و فاقد محراب است. ظاهرا فضای جنت سرا بیشتر برای انجام مراسم صوفیانه و گرفتن مجالس سماع عارفانه بوده و سنگ میدان یا «میدان داشی» آن هنوز در مجموعه بقعه شیخ صفی الدین وجود دارد. مسجد جنت سرا در گذشته دور دارای سقف گنبدی بوده که پس از فرو ریختن در دوره قاجاریه، سقفی چوبی و مسطح روی آن ایجاد شد که بر ۱۶ ستون چوبی استوار شده است. مسجد جنت سرا از نمای بیرونی مشرف به صحن داخلی سرسرای عظیمی است که در مقابل آن پنجره مشبک گره چینی نصب شده و در دو بال  آن دو نیم قوس در ورودی اتاق وجود دارد.تو اون زمان يك فرش دست بافت معروفي بوده كه د این قسمت وجود داشته و بعد از عهدنامه تركمنچاي و مسلط شدن روسها بر قسمتهاي شمالي ايران دچار آسيب ميشه و بعد از مدتي براي اينكه خرج تعميرش رو دربيارن و به دلايلي ديگه اون رو به انگليسي ها ميفروشن و الانم تو موزه البرت لندن در معرض ديد علاقه مندانه.

 چيني خانه شايد جذاب ترين قسمت مجموعه بود...چینی خانه در قسمت شرقی رواق اصلی قرار گرفته که با دو ورودی باریک با دارالحفاظ ارتباط می‌یابد. ساختمان چینی خانه دارای چهار شاه نشین و دارای تاقنماهای فوق العاده زیبا و نفیس از نوع مقرنس گچی است که روی آن نقاشی و طلاکاری شده است. هماهنگی و توازن رنگها با سطوح مقرنس از اسلیمها و گلهای مختلف منظره‌ای شگفت انگیزی رو ایجاد کرده . ظاهرا شاه عباس تعداد چند صد عدد چینی نفیس رو از کشور چین میاره بعد از مدتی چون جایی برا نگهداری این چینی ها نبوده در معرض تخریب قرار گرفته که پیشنهاد شیخ بهایی این مکان درست میشه. تمام دیواره این بنا جاهای مخصوصی برای نگهداری این چینی ها بوده که روز هر کدوم مهر شاه عباس حک شده. تعدادی از اون چینی ها در همین مکان موجوده و بقیش هم در موزه های دیگه کشور نمایش میشه. حمام حاج رحیم  و موزه صنايع دستي هم جالب بود در مورد صنايع دستي اردبيل نمونه هاي زيبايي ارائه شده بود.

بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی

 

برای اطلاعات کامل تر میتونید به سایت اطلاع رسانی بقعه شیخ صفی الدین مراجعه کنید.

مسجد بسيار زيبايي كنار مجموعه بود كه نماز رو اونجا خوندديم و به طرف جنگل فندق‌لو حركت كرديم.براي رفتن به تفرجگاه فندق‌لو بايد حدود ۲۰ كلومتر از اردبيل به طرف آستارا خارج بشيم و درست قبل از شهر نمين به طرف راست از مسير خارج بشيم كه كلا از اردبيل تا تفرجگاه ۳۵ كيلومتره. تابلو هاي توي مسير ما رو به طرف اين جنگل رهنمون ميشن. خيلي جالب بود از اردبيل به طرف نمين كه ميرفتيم يه توده بزرگ ابر هم‌سطح زمين به طور افقي نمايان بود. نميدونستيم كه دقايقي بعد خودمون بايد بريم توي اون ابرا...ابتداي مجموعه  نقشه مجموعه رو زده بود و بخش اداري و سرويس بهداشتي و محل چادر و ....معلوم بود ولي اون قدر مه بود كه تا چند قدم جلوتر رو نميديديم. چند نفر هم كنار جاده فندق ميفروختن چون اين جنگل درخت فندق زياد داره و به همين خاطر بهش فندق‌لو ميگن. البته فندقش جنگلي بود و مغز خوبي نداشت ولي با اين حال تو راه برگشت بچه ها به عنوان سوغاتي نفري يك كيلو خريدن به ارزش دو هزار تومان وجه رايج مملكتي.

اگه مه نبود منظره فوق العاده اي داشتيم هر چند بودن تو فضاي مه هم لطف خودش رو داره. بالاخره يه جايي پيدا كرديم كه نهار بخوريم ولي اون قدر سرد بود كه مجبور شديم چادر بزنيم. رفتيم داخل چادر و مرتضي شروع كرد به طبخ برنج. ۱ ساعت بعدش برنج دم كشيد و با تن ماهي ميل كرديم و چون وقتمون كم بود دوباره راهي اردبيل شديم تا به سمت سبلان حركت كنيم.

 

ادامه دارد.....

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:57 توسط احمد نظری| |

 

بسم الله و بحمده

صعود به قله 4850 متري علم‌كوه از مسير حصارچال

سرپرست: سعيد رحمانيان

راهنما: احمد نظري

گزراش نويس: زحمت ثبت ساعتها رو آقاي مرتضي امامي كوشا كشيدن و نگارش گزارش به قلم نويسنده وبلاگه.

جلودار: مرتضي امامي كوشا

عقب دار:احمد نظري

افراد شركت كننده:مهدي مميزاده، علي رضا خليلي، حسن محمدي، عماد، مير عماد،علي احمدي، اكبر ويس مرادي.

 

هميشه علم كوه به عنوان يكي از كوههاي پر هيبت تو ذهنم بود. الان نه تنها بازم از اين قله با ابهت لذت ميبرم بلكه يه جورايي اون رو با در نظر گرفتن همه مسائل زيباترين قله ميدونم.

سال قبل اين قله رو به همراه همنورداي وتوسي  از مسير سرچال صعود كرديم كه مشخصات اون رو ميتونيد در اينجا  ببينيد. امسال كه برنامه هاي آموزشي و فرهنگي دانشگاه كلي از برنامه هاي تقويم كوهنوردي رو كنسل كرده بود، عقده يه صعود درست و حسابي با بچه هاي دانشگاه تو دلمون مونده بود. بالاخره با زحمتهاي سعيد وبچه هاي ديگه اين برنامه هماهنگ شد.

 ساعت 10:۲۰ صبح پنج شنبه ۲۵ تیر ۸۸ از دانشگاه با يك دستگاه تاكسي ون به طرف رودبارك حركت كرديم.جمعا 9 نفر بوديم.مقداري از كوله ها رو صندوق عقب گذاشتيم و بقيه رو هم روي صندلي يازدهم تاكسي يعني رديف اخر سمت چپ قرار داديم تا هر كسي بتونه روي يه صندلي بشينه. وارد جاده چالوس شديم و يكي يكي شهر ها و روستا ها رو پشت سر گذاشتيم.ميدونيد كه جاده چالوس هم مثل جاده هاي اصلي مناطق كوهستاني و جنگلي مبدا بسياري از مناطق گردشگري و مسيرهاي صعوده.مثل مسير آزاد كوه، وروشت، كهار و ناز، شهرستانك، غار يخ مراد و ... .منم به هر جا كه ميرسيديم مسير ها رو معرفي ميكردم.ولي مرتضي كه آماده است واسه اينكه سوتي بگيره و تا اخر برنامه با بقيه بچه ها كر كر خنده راه بندازه با اينكه خودش هم علاقه داشت مسيرها رو بدونه و كلي استفاده كرد و سعي ميكرد همه چي رو تو ذهنش ثبت كنه، ولي شروع كرد به مسخره بازي  و ميگفت به هر شهري ميرسيم احمد تابلو وردودي شهر رو ميخونه و ميگه اينجا فلان جاست.بابا ما هممون يا دانشجوي ارشيدم يا دكتري .به خدا خودمون خوندن و نوشتن بلتيم

 حدود يك ربع به اذان ظهر مونده بود كه رسيديم به پل زنگوله.پل زنگوله درست بعد از تونل كندوان، طولاني ترين تونل جاده چالوسه و سمت راست قرار داره و يه مسجد بزرگ با سرويس هاي بهداشتي مناسب و كلي مغازه و رستوران و خدمات رفاهي.از كنار اين پل مسير آسفالته اي ميگذره كه به طرف روستاي كلاك  و نسن ميرسه كه هر دو مسيرهاي صعود به قله آزاد كوه هستن.بعد از اون به يوش ميرسه كه زادگاه نيما يوشيجه و خيلي با صفا.بعد هم بعد از گذشتن از بلده نهايتا به جاده هراز منتهي ميشه.

بعد از خوندن نماز همه سوار شديم به جز علي كه چند دقيقه اي دير اومد.ولي مثل اينكه قوانين رو ميدونست و وقتي اومد دستش پر از چيپس و پفك بود. البته ميگفت من به خاطر اينكه اينا رو بخرم دير كردم ولي ما گذاشتيم به حساب اينكه اين كه دير كرده و بعدش جريمه رو خودش گرفته.

به مسير ادامه داديم.تا ۱۴:۳۰ رسيديم به كلار دشت.براي رسيدن به كلار دشت تو جاده چالوس به مرزن آباد كه برسيم سمت چپ يه تابلويي زده به طرف كلار دشت. از مرزن اباد تا كلار دشت ۲۲ كيلومتره.چون مرتضي اون قسمت برنامه رو به همراه قسمتهاي ديگه اي از برنامه خواب بود نميدونم چه ساعتي به مرزن اباد رسيديم.اونجا يه توقفي داشتيم و قرار شد كمي ولخرجي كنيم و نهار رو بريم رستوران.چون وقت برا كنسرو خوردن زياد داشتيم.رفتيم رستوران آرش بر ميدون اصلي كلار دشت و بعضيها قيمه سفارش دادن و بعضي هم كوبيده البته بدون پلو.قيمه پرسي 2700 و كوبيده هم با دو سيخ و مخلفات 2400. من و مرتضي هر كدوم يكيش رو سفارش داديم كه به فيض هردو برسم.

بعد از كلار دشت به طرف رودبارك حركت كرديم و انتهاي رودبارك قبل از اينكه مسير به جاده خاكي برسه سمت راست تابلويي زده كه با كمي دقت معلوم ميشه قرار گاه فدراسيونه.البته تابلو بزرگه ولي متنش كمي ناگوياست و درخت يه قسمتهاييش رو گرفته.البته تو رودبارك و حتي كلاردشت از هر كسي بپرسين قرارگاه فدراسيون كوهنودري كجاست راهنماييتون ميكنه.

قرار گاه يه ساختمون بزرگه با امكانات رفاهي حمام، اتاق خواب ، سرويس بهداشتي، آب گرم، سالن غذا خوري، ايوان بزرگ جهت استراحت، پاركينگ و ... .براي استفاده از امكانات شب ماني قرارگاه بايد نامه رسمي تايپ شده از گروه كوهنوردي و تاييد هيات استان با ذكر نام افراد داشته باشيم ولي براي استفاده بدون اينكه بخوايم شب رو اونجا بمونيم نيازي به نامه و معرفي نداره.ياد پارسال افتادم كه با بداخلاقي ما رو بيرون انداختن چون نامه اي كه آورده بوديم نام افراد رو توش ذكر نكرده بود و ما هم از خدا خواسته بيرون پناهگاه چادر زديم تا صبح شد.

 يكي از بچه ها كه نتونسته بود با ما بياد، صبح با اتومبيل شخصي از قم به طرف ساري حركت كرده بوده و بعد از اونجا قرا بود به ما ملحق بشه .باهاش تماس گرفتيم و گفت تو راهه و الان پليس جلوش رو گرفته چون سرعت غير مجار رفته و بعدا معلوم شد كه ميخواسته ماشين رو بخوابونه ولي قبول كرده كه بيست هزار تومن ناقابل جريمش كنه و بيخيال پاركينگ بشه.منتظر مونديم تا اقاي ميرعماد هم برسه و همگي سوار يك دستگاه نيسان شديم.كرايه نيسان تا تنگ گلو ۳۵ هزار تومانه و هر نيساني هم ۱۲ نفر رو سوار ميكنه.اگه بيشتر از ۱۲ نفر بخواد سوار شه بايد با توافق راننده باشه و احتمال زياد كرايه اضافي.براي هماهنگي نيسان بايد به دفتر قرارگاه مراجعه كنيم. كوله ها رو روي سقف باربند گذاشتيم و با طناب بستيم و خودمون هم سوار شديم.حسن  هنوز سوار نشده بود .عماد بهش گفت جلو خاليه ميتوني بري جلو. يك دفعه اشك تو چشمهاي حسن جمع شد و گفت عماد جان ممنونم ازت اخه ميدوني من آرزوم اين بود كه جلوي نيسان كنار راننده بشينم.لطف بزرگي در حقم كرديساعت ۱۷:۳۰ همه كر كر كنان راه افتاديم.اول مسير آسفالته بود و بعد وارد خاكي شديم.بي شك يكي از تفريحات اين برنامه همين نيسان سواريشه.درسته وقتي آدم پياده ميشه ممكنه نياز باشه يه دست لگن و زانو و چند تا پيچ و مهره عوض كنه ولي به نظر من بهش مي ارزه.مسير خيلي طولاني بود و يك ساعت ونيم طول كشيد.۲۲ كيلومتر خاكي.يه جاهاي از مسير خوب بود و يه جاهاييش هم واقعا به ماشينهاي شاسي كوتاه ظلم ميشد كه آدم تا اونجا ببردشون.ولي تا انتهاي مسير مينيبوس بنز ميومد و حتي يه اويكو هم اومده بود.مسير بسيار زيبا و جذاب بود قله‌هاي فرعي و اصلي اطراف با دره هاي سرسبز و عميق پذيراي گله‌هاي  مختلف گوسفندان بودند و  آدم آرزو ميكرد جاي اونها بود و ميتونست بيشتر از اين دره هاي پوشيده از لايه سبز رنگ بالا بره و از اين نعمتهاي خدا دادي تناول كنه.

ساعت۱۸:۴۳ رسيديم به تنگ گلو.پياده شديم و مسير رو بعد ا ز گذشتن از برفچال از مسير پاكوب ادامه داديم.تنگ گلو رو كه رد ميكنبم درست دو طرف دره وسط تنگه يعني سمت راست و چپ برفچال مسير پاكوب وجود داره كه هر دو به حصار چال ميرسه ولي مسير سمت راست كمي طولاني‌تر و سخت‌تر به نظر ميرسه كه مضاف بر اون يه برفچالي داره كه شيبش تنده و گذشتن از اون نياز با احتياط بيشتري داره.لذا بهتره كه از همون پاكوب سمت چپ بريم كه دردسرش كمتره.

 

مسير رو ادامه ميديم و گروه‌هايي رو ميبينيم كه دارن بر ميگردن و كلي به هم ديگه انرژي ميديم. اين افراد به دو دسته عمده تقسيم ميشن. عده اي شب گذسته رو در حصار چال گذروندن و صبح قله رو فتح كردن و اومدن كلي حصار چال استراحت كردن و الانم دارن بر ميگردن.دسته دوم دسته اي هستن كه صبح زود خودشون رو رسوندن به تنگ گلو و به سمت حصارچال حركت كردن و بدون توقف طولاني به مسير ادامه دادن و بعد از فتح قله همين مسير رو برگشتن. گروه اول قطعا از موندن تو حصار چال كه توصيفش در سطور بعدي مياد لذت كافي رو بردن و گروه دوم كمي فشار بيشتري متحمل شدن ولي ديگه نيازي به كوله سنگين نداشتن و چادر و كيسه خواب و وسايل شب ماني با خودشون حمل نميكردن. شب رو هم در قرار گاه  استراحت ميكنن.برنامه ما مثل گروه اوله كه قراره شب رو حصار چال بمونيم.از تنگ گلوتا حصار چال حدود دوساعت مسير داريم و تو مسير چند جا درياچه هاي كوچيكي از برف شدن برف چالها بوجود اومده كه واقعا زيباست.

تنگ گلو- منطقه علم كوه.

هوا گرگ و ميش و ساعت ۲۰:۴۰  بود كه وارد حصار چال شديم.اول ورودگاه يه تابلويي نصب شده كه نقشه مختصري از حصار چال و قله هاي اطراف داره. دوتا جايگاه هم درست كردن مخصوص اينكه كوهنوردا زباله ها رو داخل محوطه حصار چال رها نكنن و با خوشون به اينجا بيارن.با اينكه ديگه روز داشت نفسهاي اخرش رو ميكشيد ولي سفيدي برفچالها و نور كم مهتاب هنوز امكان ديدن رو ميداد.سمت شمال قله سياه سنگها ست كه تيزي و خطرناكي اونها از همين جا هم مشخص بود.با كمي دقت ميتونستيم جان پناه سياه سنگها رو هم ببينيم .شاخك هاي علم كوه هم سمت چپ سياه سنگها مشخص بود و يه قسمت كوچيكي از قله رو هم با دقت بسيار زيادي ميشد مشاهده كرد.قله تقريبا در جهت شمال غربي بود.تو همين جهت در يك افق قبل از علم كوه قله مرجيكش وجود داره كه تو مسير فردا بهتر ميتونيم ببينيمش.جهت غرب قله هاي خرسان، ستاره، منار، گردون كوه، هزار چم و در  چند قله ديگه هستش كه حصار چال رو محاصره كرده.فردا صبح كه هوا روشن شد وما ارتفاع گرفتيم ديديم كه واقعا حصار چال چه بهشتيه.به جرات ميتونم بگم زيباتر از اين منطقه تا به حال نديدم.كلي جوي آب كه حاصل آب شده برفچالهاست از اين منطقه روانه و همه جا تا چشم كار ميكنه سبز و با طراوته.عين يه جزيره اي كه از سه طرف به ارتفاعات اطراف محاصره شده.                                                                                      

چادر ها رو زديم و برنامه فردا اعلام شد و بعد از صرف شام به استراحت پرداختيم.مرتضي هم برا اينكه هم وسايلش رو چك كنه هم اينكه تجربه اي از بيرون خوابيدن پيا كنه قرار شد بيرن بخوابه ولي تو چادر هم جابود و گفت هر وقت سردش بشه مياد تو.همه جا تاريك بود و ستاره ها به طور واضح مشخص بودن.دوست داشتم تا صبح بشينم و يكي يكي نگاشون كنم ولي چاره اي نبود كه استراحت كنيم.

ساعت 4 بامداد بيدار شديم  و وسايل رو جمع كرديم و كوله هاي حمله رو كه از شب قبل بسته بوديم چك كرديم تا اذان گفتن و بعد از نماز و خوردن عدسي داغ آماده حركت شديم.اقاي ميرعماد كه روز قبل كلي رانندگي كرده بود و از ارتفاع صفر يك دفعه به ارتفاع 3800متري رسيده بود از شب قبل دچار حالت تهوع شد و ارتفاع زده شد و صبح هم قرار شد حصارچال بمونه و با يكي از گروهها كه داشتن پايين ميرفتن برگرده. بقيه ساعت 5:20 حركت كرديم.مسير به جهت شمال شروع ميشد و هنوز ميتونستيم ستاره قطبي رو چشمك زنان روبروي خودمون ببينيم.بعد از گذر از رودخانه البته از روي برفچال، وارد يك راه پاكوبي شديم كه كاملا مشخصه و اين پاكوب تا قله ادامه داره.فقط بعد ازحدود 45 دقيقه، يه پاكوب ديگري به سمت راست ارتفاع ميگيره كه اين پاكوب ابتدا به قله مرجيكش ميره بعد از اونجا دوباره به طرف علم كوه روانه ميشه.همون مسير اصلي رو ادامه ميديم و قله مرجيكش رو كمر بر كرده و بعد از مدتي قله علم‌كوه با شاخك هايش از دور نظاره گر ما ميگردد.

مسير از اينجا به بد به احتياط بيشتري نياز دارد.پاكوبها از دور نمايان نيست و فقط وقتي نمايان ميشود كه مقداري از آن را رفته باشي .باد شديد ميشه و نياز مبرم به كلاه، دستكش و بادگير حس ميشه.شيب هم تند تر ميشه كه بايد خيلي آهسته با توقفهاي كم و كوتاه مسير رو به طرف قله ادامه بديم.

ساعت 9:35 گامهاي گروه  قله 4850 متري علم كوه رو لمس ميكنه.قسمت اصلي قله وسعت كمي داره و يه گروه قبل از ما روي قله بود كه داشت عكس ميگرفت.باد بسيار شديدي ميوزيد و همه بايد بسيار مواظب ميبوديم.يه لحظه اشتباه باعث ميشد ديواره چند صد متري علم كوه رو از نزديك مشاهده كنيم البته مسير برگشتش رو عرض ميكنم...اون هم با سرعت زياد.البته ممكنه كه خيلي ها قبل از رسيدن به پايين همون جا تموم كنن.گروه قبلي عكس گرفت و جاشون رو به ما دادن و هنگام برگشت تذكر شديد دادن كه خيلي مواظب باشيم كه باد شديده و هر آن امكان سقوط ميره.در حالي كه سرود اي ايران رو زمزمه ميكرديم بر روي قسمت اصلي قله رسيديم و بعدشم همه از شدت باد  نشستيم بعد از چند تا عكس و فيلم ساعت 10 به طرف پايين برگشتيم.تو راه برگشت چند نفر از جلودار جلو زدن كه نزديك بود مسير سياه سنگاها رو برن و به موقع به دادشون رسيدم.مسير برگشت يه قسمتيش متفاوت از مسير رفت بود و موازات همون مسير قبلي از كمي پايين تر ميگذشت و در پايين قله مرجيكش دوباره به همون راه قبلي ميپيوست.در انتهاي مسير هم كمي از روي برفچالها سر سره بازي كرديم كه نتيجش گم شدن يك دستگاه گوشي تلفن همراه و كلي بدن درد شد.

ساعت 12 به حصارچال رسيديم و ديديم باد شديدي ميوزه و كمي چادرها رو به هم زده.استراحت كوتاه ناهار مختص و اقامه نماز و جمع آوري زباله ها و نهايتا ساعت 14 به طرف تنگ گلو حركت كرديم. متاسفانه اينجا هم مثل بقيه جاها بعضيها رعايت حال دوستان خودشون رو نميكنن و كلي زباله اطراف پراكنده بود.در صورتي كه ابتداي حصار چال يعني جايي به فاصله 5 دقيقه محلي براي جمع آوري زباله ها تدارك ديده بودند كه از اونجا زباله ها رو به پايين منتقل كنن ولي بازهم .... .چند پلاستيك بزرگ زباله جمع كرديم و در مسير بازگشت تو جايگاه مخصوص گذاشتيم.

ساعت ۱۵:10 دقيقه به تنگ گلو رسيديم .طبق قرار قبلي كه با راننده نيسان گذاشته بوديم ايشون هم حاضر بود و ساعت 15:35 دقيقه به طرف قرارگاه حركت كرديم.در راه بازگشت به يك گوسفند سراي بزرگ رسيديم كه ماست ودوغ و پنير همون جا توليد ميكرد.رفتيم پايين و دوغ گرفتيم و بعدشم ماست چكيده.من و مرتضي هم براي خونه ماست و دوغ گرفتيم و با اينه شك داشتيم خراب ميشه يا نه ولي بالاخره آورديم و خدا رو شكر سالم موند.من كه پشيمون شدم كه چرا بيشتر نگرفتم.كافي بود مقداري نمك به ماست اضافه كني اون قدي خوشمزه ميشد كه نگو.۱۷:۱۰به قرار گاه كه رسيديم مقداري ماست و نون خورديم وخيلي چسبيد.بعدشم براي اينكه بيشتر به ترافيك جاده چالوس نخوريم ساعت 18:15 به سمت تهران حركت كرديم.تو راه برگشت چاي گرفتيم و بستي البته اونها رو با فاصله خورديم كه به دندونامون آسيب كمتري برسهنهايتا ساعت 22 به ميدان آزادي رسيديم و من و حسن و مرتض اينجا پياده شديم و بقيه هم به طرف دانشگاه رفتن.و به اين ترتيب برنامه علم كوه امسال هم به خوبي و خوشي به پايان رسيد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:26 توسط احمد نظری| |

 

 

خبر رسید که چند نفر از اقوام یکی از دوستان تصادف کردن و الان بیمارستانن.واسه طلب شفای این

عزیزان از خدای منان سوره حمد رو به نیت شفا میخونیم:

"بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين

الرحمن الرحيم

مالک يوم الدين

اياک نعبد و اياک نستعين

اهدنا الصراط المستقيم

صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين"

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:12 توسط احمد نظری| |

 

 

سلام...

 

اين روزها وقت نوشتن گزارش برنامه رو هم ندارم....شايد بهتره بگم حالشم ندارم...کلي گزارش از برنامه

 هاي قبلي مونده که بايد کامل کنم...تو اين گير و دار به من ميگن چرا موضع گيري سياسي

نميکني؟؟؟

نميدونن که موضع من کاملا مشخصه...ولي تو اين فضاي بي منطقي که به بحثا و تبادل نظرها

 حاکمه آدم اکه يه کلمه بگه سيل تهمتها و کنايه ها روانه ميشه به سمتش...

منم مثل همه شما اون قدر اين چند وقته فکر کردم و فک زدم که ديگه شبها هم خواب همينها رو يبينم...

 

فقط يه مطلب رو بگم...من از همه اين گير و دار به نتيجه اي رسيدم که هيچ کدو از اين بحثهاي معمول

 مدنظر گردانندگان اين جريانات نيست...نه موسوي و نه احمدي نژاد و نه هيچ کس ديگه براشون مهم

نيست...چيزي رو هدف گرفتن که در مقابله با اون هدف شوم، من يکي که کوتاه بيا نيستم....فقط اگه

 لازم بشه بايد کوه و طبيعت و زندگي و درس و همممممه رو کنار بذارم...يا علي مدد

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:8 توسط احمد نظری| |

 

 

 

 

بسم الله و بحمده

 برنامه جنگل ابر( جنگل و روستاي ابر،شهر بسطام،آرامگاه بايزيد بسطامي، آرامگاه شيخ حسن خرقاني، شهر مجن ماسوله کوير ايران، آبشار طبقاتي تنگ دستان، منطقه ييلاقي فرحزاد).

در يک برنامه دو و نيم روزه تونستيم از اين مناطق ديدن کنيم.برنامه جالبي بود فقط جنگل ابرش وقتي ما اونجا بوديم ابر نداشت

 

 

 

 

جنگل ابر

 

آبشار تنگ دستان مجن

 

 

گزارش کاملش رو بعدا ميزنم.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:58 توسط احمد نظری| |


Design By : Night Skin